امروز : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
  • شروعی قدرتمند
1

ترس چیست - قسمت ششم

print send-to-friend
ترس چیست - قسمت ششم
کد مقاله : ۱۰۱
تاریخ به روز رسانی: ۱۳۹۴/۱۲/۲۶
بازدید: ۴۱۴۸۲
تعداد نظرات: ۱۸
   (۱ امتیاز دهنده)

به اشتراک بگذارید :

 

 

صبح که از خواب برخواستم به میان مردم شهر رفتم و به چهره ی انسان ها می نگریستم، چیزی نیافتم. پس با آن ها که می شناختم درباره ی زندگی کردن و ترس صحبت کردم ولی همه ی آنها تقریبا یک چیز می گفتند: به کارت برس این چه سوالی است؟ شب شد و من به خانه باز گشتم بدون ذره ای پاسخ درست.    باغبان گفت: چه شد؟ گفتم: همه از پاسخ طفره می روند ولی در چهره شان می گویند که پاسخ را می دانند و این که در چهره ی آنان همان است که در چهره ی تو هم وجود دارد.  باغبان گفت: مگر در چهره ی من چیست؟ گفتم: نمی دانم. نمی فهمم ولی چیزی در بین همه مشترک است و باید این را بفهمم. باغبان گفت: موفق باشی.

 

روز بعد با دقت بیشتری به مردم نگاه می کردم و سوالاتم بهتر شده بود. این که چرا کار می کنند و آیا از کارشان راضی هستند یا نه؟ مدتی به این صورت گذشت تا اینکه یک روز در کنار رودخانه چهره ی خودم را در آب دیدم و دیدم چهره ام شبیه چهره ی سایر مردم شهر است. پس گفتم: چرا تا به حال با خودم گفت و گو نکردم؟! دیگران که نمی توانند از چهره شان با من سخن بگویند ولی خودم که می توانم پس سوال اول را از خودم پرسیدم. جواب خسته ام، بی قرارم، منتظرم، عصبانی ام. در مقابل تمام این کلمات یک چرا گذاشتم و جواب پاسخ سوال دومم شد من از همه ی این شرایط که دارم می ترسم به همین دلیل خسته، بی قرار، منتظر و عصبانی هستم و زندگی بدون ترس را تجربه نکرده ام. عجب سوالات مهمی و چه قدر پاسخ آن ساده بود ولی من چه قدر سختی کشیدم چرا زیرا آن را در دیگران جستجو کرده بودم. حالا نوبت من بود که سوالی از خودم بپرسم، پس در این میان برادرم کجاست به خودم خیره شدم و گفتم: اگر برادرم را بیابم در میان این همه ترس با او چه کنم؟ پس بیایم ترس هایم را درست کنم سپس او که آمد همه چیز عالی باشد.

 

آن موقع بود که در جستجوی افرادی رفتم که بتوانند در این راه به من کمک کنند ولی به هرکس می گفتم و از هرکس تقاضا می کردم قبول نمی کرد زیرا می ترسید با تغییر شرایط اوضاع از این هم بدتر شود. تا اینکه روزی خسته و ناراحت کنار قصر حاکم وقت تکیه داده خوابم برد که ناگهان با صدایی بلند از خواب بیدار شدم: چرا اینجا خوابیده ای؟ یکی از نگهبانان قصر بود از جا برخواستم و گفتم: خسته بودم و در جستجوی کسی بودم. گفت: چه کسی؟ گفتم: کسی که مرا یاری کند آیا تو مرا یاری می کنی ؟ نگهبان قصر خندید و گفت: برو خداوند به تو عقل بدهد در هر صورت از اینجا دور شو. تا خواستم برخیزم و حرکت کنم از پشت نگهبان خانمی جلو آمد و گفت: چرا می خواهی کسی به تو کمک کند؟ مگر می خواهی چه کنی؟

 

گفتم: خانم مدتی است بین مردم شهر می گردم و یافته ام که همه ی ما از یک موضوع رنج برده و زندگی واقعی را از دست داده ایم و این رنج ترس است که در چهره ی همه ما پیداست. گفت: آیا در چهره ی من هم وجود دارد؟ گفتم: آری. در چهره ی شما هم وجود دارد و من راه چاره آن را می خواهم. گفت: چگونه؟ گفتم: با همیاری و همکاری، همدلی و اتحاد ممکن است. آن خانم آن روز مرا داخل قصری برد که آغاز حرکت من از ترس و آزادی بود او دختر حاکم بود. بعد از گفت و گوهای بسیار با حاکم، حاکم  پذیرفت در این کار به کمک من بیاید زیرا این مهم بود که مردم شهر از یک درد ناراحت کننده رنج می برند و نتیجه آن شده بود چهره های افسرده و دردناک. دختر حاکم به درخواست او به عقد من در آمد و ما باهم زن و شوهر شدیم، مدتی گذشت تا اینکه توانستم شرایط جدید را در خودم بپذیرم و به اتفاق همسر خوبم و حاکم شهر دست به اقدام بزنیم.

 

صبح یک روز جارچیان در شهر خبر دادند که حاکم با مردم شهر و روستاهای اطراف کار دارد، همه در میدان شهر جمع شوند. عصر آن روز همه ی مردم جمع شده بودند حاکم و من در میدان شهر حاضر شدیم. حاکم اعلام کرد من پسری ندارم پس از من او حاکم شهر است و به من اشاره کرد و سپس گفت: او با شما سخنی دارد که گوش دهید و اگر مایل بودید با آنچه می گوید همراه باشید زیرا من با او همراه هستم. سپس من به سخن آمده و گفتم: مدت های زیادی است که در میان شما می گردم و درباره اینکه چگونه بدون ترس زندگی کنیم می پرسم ولی کسی پاسخ آن را نمی داند ولی آیا می دانید اگر نترسید و به سادگی نان بپزید می توانید بیش از آنچه تا کنون پول به دست می آوردید به دست آورید و باغبان ها و کشاورزان، صنعتگران، تاجران و سایر مردم می توانند درآمدی بیشتر از دوران ترس به دست آورند؟ مردم گفتند: غیر ممکن است. گفتم: اگر همراه من باشید و به من کمک کنید، می گویم چگونه می شود که بدون ترس بهتر زندگی کرد، آنگاه چهره های شما شاد تر و آرام تر خواهد بود. عده ای گفتند: نمی شود و عده ای گفتند: اگر بشود ما هستیم چه کنیم؟ در میان حضار حاکم گفت: خزانه ی من در اختیار این طرح بزرگ است و آنگاه آنان که با من همراه بودند از اقشار مختلف مردم دور خود جمع کرده و مابقی را به خانه هایشان فرستادم و میان خود قوانینی ساده را طرح ریزی کردیم هر کس در هر کاری مشغول است به اندازه توانش کار کند در عوض همه را به صندوق حاکم داده و آنچه نیاز دارد را از حاکم دریافت کند. این یک اعتماد دو جانبه بود زیرا آنان اعتماد کنند که درآمدشان را به من بسپارند و من اعتماد کنم که واقعا تلاش می کنند زیرا اگر تلاش نمی کردند باید نیاز آنها را حاکم برآورده می کرد.

 

پس برای این اعتماد سازی نیاز به یک بستر مناسب بود به نام « عشق » بود. گفتم: دوستان اگر کارها را با عشق انجام دهید، رنگ کارهایتان تغییر می کند و همه ی شما ثروتمند تر خواهید شد. مثلا باغبان به اندازه ای که توان دارد درختان را انتخاب کرده و رسیدگی کند ولی در این رسیدگی به درختان عشق بورزد زیرا دارد میوه ای به بار می آورد که از آن میوه عزیزترین کسان آن را مصرف می کند. نگران محصول نباشد چه کم باشد و چه زیاد زیرا او از طرف حاکم تامین است همین طور کشاورز، نانوا، صنعتگر و ... همه پذیرفتند و مسیر جاده باغ ها و سطح انتخاب کشت زارها و حتی نوع مشاغل تغییر کرد زیرا کسی می گفت اگر قرار بر این است، من دوست داشتم خیاط باشم ولی به دلیل درآمد کم خیاطی مجبور شدم که حجره دار شدم. پس حجره را رها کرده و به خیاطی می پرداخت هر کس در ابتدا سر جایی که دوست داشت قرار گرفت و به کارش عشق می ورزید. سال اول و دوم از خزانه حکومت نیمی بیشتر استفاده شد ولی در سال سوم اتفاق عجیبی افتاد، درآمد مردم شهر و روستا تقریبا هفت برابر بیشتر از ده سال گذشته شد که به حاکم سپردند. در همان سال حاکم پیر مرد و من حاکم شهر شدم و مردم شهر در غم از دست دادن حاکم فراموش کردند که چه کار بزرگی کردند ولی در سال بعد که درآمد آنها بیشتر شده بود دریافتند دیگر نیازی به حاکم و درآمد حاکم ندارند. پس دور هم جمع شدیم نقشه بکشیم با این پول های اضافه چه کنیم که سایر مردم شهر و روستاها هم خواستند به ما بپیوندند و با ما در این طرح همراه باشند اینجا بود که ترس جای خود را به عشق داد به جای خانه های کهنه خراب و ویران، خانه های نو و زیبا ساخته شد باغ ها زیباتر و درختان بیشتر شدند و هرکس در شهر دوست داشت کاری کند تا به دیگران نفعی برسد. رود ها پر آب تر شدند و محصولات بیشتر و بیشتر.

 

تصمیم گرفتیم هرکس می تواند از دیگران آنچه نیاز دارد را رایگان دریافت نماید زیرا تامین است از ماحصل محصولات و تولیدات و فروش آن به بیرون از شهر و تاجران آنچه می فروختند را چند برابر کرده بودند زیرا محصولات و تولیدات ما بر اساس عشق بود نه ترس. پس لذت بیشتر و کیفیت بیشتر داشت و به هر شهری می رسید مردم آن شهر را مجذوب خود می کرد و همیشه همه طالب تولیدات ما بودند این بود که مردم شهر هر سال دور هم جمع می شویم و برای بالا رفتن کیفیت بیشتر زندگی مان مشورت کرده و تصمیم گیری می کنیم و خزانه ی حکومت هر سال از سال قبل بیشتر و بیشتر می شود در حالی که ما هرچه به مردم بیشتر می بخشیم مردم نیز آن را به حاکم بیشتر اهدا می کنند. حال مردم شهر ما دیگر نمی ترسند و چهره شان شاد و خندان و سپاسگزارانه است. مردم همیشه پاسخ سوال خود را می دانند که زندگی پس از ترس یعنی چه و تنها راه رسیدن به این پاسخ عشق ورزیدن به خود و محیط خود می باشد. سخنان حاکم که به اینجا رسید مرد میهمان برخواست نگاهی به صورت حاکم کرد و در جایش نشست و گفت: از تو سپاسگزارم که شهری به این باشکوهی و عظمت را ایجاد کردی ولی چرا در کاغذ چیزی ننوشتی؟ حاکم گفت: می خواستم این کاغذ را به برادرم هدیه بدهم که او نیز درس عشق را بیاموزد و عشق را به جای ترس انتخاب کند ولی افسوس که او را نیافته ام در عوض تمام مردم شهر برادر من هستند.


مرد میهمان گریه می کرد و زیر لب می گفت: ای کاش آن شب شوم زلزله، فرار نمی کردم و به جای اینکه ترسیدم می ماندم و برادرم را حمایت می کردم ولی چگونه شهر این همه تغییر کرده بود که نتوانسته بودم شهر قدیمی پدری خود را بشناسم این قدرت عشق است پس کاغذ را باز کرد و روی آن نوشت عشق همه چیز است و اتحاد ترس را از بین می برد و دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند.

 

با سپاس فراوان بابت مطالعه سری مقالات ترس با ارائه تمثیل و داستان آموزنده

 

منبع: سایت رهامل

در انتظار ادامه این نوشته هستم

18 نفر در انتظار ادامه این نوشته هستند

مطالب مرتبط

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

captcha Refresh
captcha Refresh
رامین شکری:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۵/۰۵/۲۹

با سلام. من 26 سالمه و واسه خودم خونه زندگی دارم. ولی حالا که حالاست از بابام می ترسم. کسی هست راهنمایی کنه؟ من تو زندگی فقط از بابام می ترسم.پاسخ

مجید تاجیک:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۵/۰۴/۱۳

اقای ساجدی خیلی گلی .من فایل های صوتی شما رو در کانال تلگرام گوش میدم و واقعا لذت میبرم .خیلی تاثیر گزارن .هم سایت و هم فایلهای صوتی .ممنون پاسخ

soha hosseini tabatabaey:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۵/۰۲/۰۱

سلام جناب ساجدی عزیز فقط میتونم بگم خیلی آقایی.ازت سپاسگذارم کاش میشد یک جا سیو می کردم این درسها رو .پاسخ

mostafa saedi
mostafa saedi:
illegal0 downvote0 | 3upvote
۱۳۹۵/۰۱/۲۷

همه با هم پیش بسوی جهانی عاشق...خدایا شکرپاسخ

رضا راهداری:
illegal0 downvote0 | 2upvote
۱۳۹۵/۰۱/۲۰

بادرود
حاکم جهان هستی خدااست وکافی است به حاکم جهان هستی عشق بورزیم وعاشقانه به دستوراتش عمل کنیم تاترس ونگرانی اززندگیمان خارج وعشق وامیدوشادابی واردزندگیمان شودوهمواره ودرهرلحظه اززندگیمان لذت ببریمپاسخ

محسن محقق فرد
محسن محقق فرد:
illegal0 downvote0 | 2upvote
۱۳۹۵/۰۱/۲۰

خیلی باحال بود داستانش ! ایول !پاسخ

سعید فیاض مهر:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۵/۰۱/۲۰

زیبا بود پاسخ

فریده فلاحی :
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۵/۰۱/۰۵

متشکرم آقای ساجدی و ممنون آقای آگاهی . عالی بود . پاسخ

فاطمه  کلاهی
فاطمه کلاهی :
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۵/۰۱/۰۳

سلام سپاسگزار م از جناب ساجدی بسیار زیبا و قابل تامل بودپاسخ

فاطمه  کلاهی
فاطمه کلاهی :
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۵/۰۱/۰۳

سلام سپاسگزار از جناب ساجدی بسیار زیبا وسایل برانگیز بودپاسخ

نیلوفر بنی اسد
نیلوفر بنی اسد:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۸

عالی بود و حدسم درست بود پاسخ

مهدی صالحی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

خیلی عالی بود مچکرم منتظر ادامه هستیمپاسخ

علیرضا هوشمندفر:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

چقدر زیبااااا و پر مفهوم بود.
واقعا لذت بردم ازاین مقاله قشنگ.
مرررررسیپاسخ

مجید سبحانی مطلق:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

واقعا حال عجیبی پیدا کردم فقط باید بگم که فوق العاده بود و من عاشق این سرزمین شدم ... کم کم دارم معنی بعضی از حرفهای آقای ساجدی توی سایت مدرسه آرزوها رو میفهمم .. ممنون --<{@پاسخ

مهدی راد:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

سلام،حکایتی بس آموزنده بود.خدایابه من ودوستان دراین راه کمک کن تابتوانیم چنین باشیم.ورسالتی که بماسپردی به سرانجام برسانیم.آمین یارب العالمین.پاسخ

راضیه مامانی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

سپاسگذارم معرکه بود ...پاسخ

یوسف شرقی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

عالی بود درود بر شما استاد گرامیپاسخ

nahid najafi:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

سلام ودرود به استاد گرامی
فوق العاده زیبا وآموزنده بود پاسخ

عضویت در خبرنامه

باعضویت در خبرنامه از آخرین اخبار این سایت مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد نمائید