امروز : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
  • شروعی قدرتمند
1

ترس چیست - قسمت پنجم

print send-to-friend
ترس چیست - قسمت پنجم
کد مقاله : ۱۰۰
تاریخ به روز رسانی: ۱۳۹۴/۱۲/۲۴
بازدید: ۵۱۳۶۵
تعداد نظرات: ۷
   (۴ امتیاز دهنده)

به اشتراک بگذارید :

 

صبح زود مرد میهمان برخواست و برای بار دوم به‌سوی باغات حرکت کرد. شاید بیشتر بفهمد و او از راز این شهر سر دربیاورد و یا ببیند چه شگفتی برایش پدیدار می‌شود و حاکم چه نقشی در باغات و کشاورزی دارد و احکام او چگونه بر روی باغ، باغدار، کشاورز و محصولات کشاورزی تأثیر می‌گذارد. با تمام این افکار به یکی از باغات بیرون شهر رسید و دید که باغدار در حال رسیدگی به درختان است. شاخه‌های خشک را که از درختان جدا کرده خرد می‌کند و پای همان درخت دفن می‌کند. به باغدار نزدیک شد و گفت: چه می‌کنی؟ باغدار لبخندی تلخ زد و گفت: نتایج خشک‌شده‌ی همین درخت را برای تقویت خودش به خودش بازمی‌گردانم تا اینکه بعدها بتواند از آن بهره‌مند شود نا به درختان این‌گونه توجه می‌کنیم.

 

مرد گفت: محصولات باغت را چگونه در شهر می‌فروشی؟ باغدار گفت: ابتدا از هر درخت چند محصول خوب آن را نشان‌کرده و روی درخت می‌گذاریم بماند به‌عنوان روح خود درخت و تعدادی دیگر از میوه‌ها را پای همان درخت دفن می‌کنیم و مابقی میوه‌ها را به شهر برده و برای عرضه به میوه‌فروش‌ها می‌دهیم و در مقابل مزدی را که حاکم تعیین کرده می‌پردازند و ما به زندگی ادامه می‌دهیم. مرد میهمان گفت: حاکم از کجا می‌داند چه مبلغی باید بابت محصولاتتان پرداخت شود؟ مرد خندید و پاسخ داد: این رازی است که حاکم می‌داند ولی هر چه هست ما راضی هستیم و در کنار هر مبلغی که پرداخت می‌شود توصیه‌نامه‌ای هم دریافت می‌کنیم که بعد از خواندن آن را خردکرده و کنار درختان دفن می‌کنیم تا هم ما بدانیم و همه درختان که برای سال بعد چه کنیم تا محصولات باکیفیت بیشتری داشته باشیم. مرد میهمان پرسید: در آن توصیه‌نامه چه نوشته می‌شود؟ مرد گفت: این‌یک راز میان ما و حاکم است. اگر می‌خواهی بدانی باید از خود حاکم بپرسی زیرا او می‌تواند کامل برای شما توضیح بدهد.

 

مرد دیگر معطل نکرد. نزد کشاورزان نرفت و مستقیم نزد حاکم رفت و تمام‌روز منتظر بود تا او را ببیند ولی این بار از او چیز دیگری بپرسد. شب‌هنگام شد و مرد و حاکم روی میز طعام یکدیگر را ملاقات کردند. مرد گفت: حاکم عزیز سؤالی از شما دارم و دوست دارم با من سخن بگویید. حاکم خندید و گفت: بپرس. او گفت: فقط یک سؤال راز مردم شهر و راز باغداران همه در یک‌چیز خلاصه می‌شود. حاکم مهربان راز تو چیست؟ از خودت می‌خواهم بدانم. حاکم برای اولین بار خنده‌ای سنگین کرد و گفت: سؤالی با ارزش کردی. من برایت داستانی را از خودم تعریف می‌کنم تا مه این اتفاقات را فهمیده و درک کنی که مردم شهر ما چقدر خوشبخت بوده و در آرامش زندگی می‌کنند. مرد خوشحال شد و گفت: لحظه‌شماری می‌کنم و منتظر سخنانتان هستم. حاکم او را به اتاق مطالعه برد و کاغذی به او داد و گفت: آن را بازکن و بخوان. مرد کاغذ سفید را که تاشده بود باز کرد ولی کاغذ کاملاً سفید بود. با تعجب گفت: این کاغذ سفید است. حاکم گفت: همه زندگی من و مردم شهرمان از این کاغذ به‌ظاهر خالی آغاز شد.

 

مرد گفت از کاغذ خالی؟ چگونه؟ حاکم به سکوت رفت و نگاهش را از چشمان مرد دزدید به پنجره بیرون عمارت خیره شد ولی اشکی که از گوشه های چشمش خارج می شد در نور مهتاب می درخشی. حاکم چشمانش را که از اشک پر شده بود پاک کرد و گفت : من کودکی فقیر و تنها در این شهر زندگی می کردم، پدر و مادرم بر اثر زلزله مرده بودند و تنها برادرم که باید حامی من می شد مرا ترک کرد و به دور دست سفر کرد پس من را تنها گذاشت. من روزها برای دیگران کار می کردم تا غذایی برای خوردن و جایی برای خوابیدن داشته باشم ولی امکاناتم بسیار محدود بود تا اینکه در خانه یک باغبان مشغول به فعالیت تقریبا دائمی شدم در آنجا بود که باغبان آن مقدار سوادی که می دانست به من آموخت و توانستم کتاب ها را بخوانم و نامه بنویسم، پس هر مسافری که به شهر ما می آمد نامه ای به او می دادم و مشخصات برادرم را به او می گفتم، که در سفر به شهرهای دیگر اگر برادرم را یافت نامه من را به او برساند.

 

بسیار نامه نوشتم و به مسافران می دادم ولی از برادرم خبری نبود تا اینکه من بزرگ شدم و در خانه باغبان رشد کرده بودم. او که فرزندی نداشت مرا به فرزندی پذیزفته بود و به من توجه بسیار می کرد ولی غمی که در پشت چشمان من بود باغبان را ناراحت می کرد. روزی باغبان مرا صدا کرد و گفت: من تو را بسیار دوست دارم ولی نمی دانم چرا غمی همیشه در چشمان توست و این را نمی فهمم. گفتم من برادرم را جستجو می کنم که از من دور است شاید روزی بازگردد و خانواده مان را دوباره شکل دهیم. اشک از چشمان باغبان جاری شد، تازه فهمیدم که چه قدر مرا دوست دارد و با گفتن این جمله چه قدر او را رنجاندم. پس او را در آغوش گرفته و بوسیدم. گفتم: البته شما خانواده من هستید ولی نمی دانم چرا بیهوده در جستجوی کسی هستم که مرا رها کرده است این احساس احمقانه را نمی فهمم باغبان گفت: شاید بتوانم کمکت کنم. در جوانی روزی که به سرزمینی دور سفر کرده بودم در شهری به دانایی برخورد کردم که همه چیز می دانست پس تو را نزد او می برم، پاسخ سوالت را از او بپرس. با او به سفری طولانی رفتیم روزها در حرکت و شب ها  استراحت، تا بالاخره به شهر دور رسیدیم، به دنبال پاسخ سوالاتم به خانه دانا رفتیم وقتی به آنجا رسیدیم دیگر شب از نیمه گذشته بود.

 

 پیر مرد دانا در را باز کرد و ما را به داخل خانه فرا خواند در ابتدای احوال پرسی به من گفت: جوان تو را در پی سوالی می بینم ولی بگذار چند سوال از تو بپرسم. گفتم: بفرمایید. گفت: آیا تا به حال در شهر خود به چهره ی آدم ها نظر کرده ای؟ گفتم: آری. گفت: چه دیدی؟ گفتم: هیچ. گفت: سوال دوم آیا تا به حال با مردم شهرت درباره زندگی بدون ترس صحبت کرده ای؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: چون نمی دانم. گفت: سوال سوم را تو بپرس. گفتم: برادرم کجاست؟ گفت: در میان دو سوال من او را میابی. گفتم: یعنی چه؟ گفت: در دو سوالم خوب تفکر کن هرگاه پاسخ دو سوالم را یافتی پس برادرت نزدت خواهد آمد. آنگاه ما را به استراحت در خانه اش دعوت کرد، خوابیدیم صبح دم که بر خواستیم گفت: شما را با من کاری نیست به شهرتان باز گردید و از صندوقچه خود کاغذی تا شده به من داد و گفت: هرگاه پاسخ دو سوالت را یافتی هر دو پاسخ را در این کاغذ سفید بنویس، بعد از سه ماه برادرت خواهد آمد. در دلم خنیدم و گفتم: چه ربطی دارد؟ بلند گفت: ربط دارد. پاسخ دو سوال تو همان آدرس برادرت است. من و باغبان پیر از دانا خداحافظی کردیم و به سوی شهرمان حرکت کردیم. در بین راه باغبان گیج و مبهوت از من سوال کرد تو چیزی فهمیدی؟ گفتم: نه ولی می خواهم به توصیه دانا عمل کنم ببینم چه می شود شاید به این وسیله برادرم را یافتم. پس از چند روز وارد شهر خودمان شدیم. دو سوال در مقابل چشمانم ظاهر شد، نظاره در چهره مردم شهرم و صحبت کردن با آنها درباره ی زندگی بدون ترس و یک کاغذ تا شده سفید همه راز من بود که باید به دست می آمد تا برادرم را بعد از سه ماه پیدا کرده و در آغوش بگیرم.

 

آخرین قسمت این مقاله فوق العاده خردمندانه که راز حاکم و شهرش است شما را شگفت زده خواهد کرد

ادامه دارد ........

 

ترس چیست - قسمت اول

ترس چیست - قسمت دوم

ترس چیست - قسمت سوم

ترس چیست - قسمت چهارم

 

در انتظار ادامه این نوشته هستم

18 نفر در انتظار ادامه این نوشته هستند

مطالب مرتبط

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

captcha Refresh
captcha Refresh
nahid najafi:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۵

سلام به استاد گرامی , مقاله بسیار جالب و آموزندهی هست نکات بسیار ارزندهی در این مقاله هست اما اینطور که من متوجه شدم مرد مهمهان باید برادر حاکم باشه و شاید ترس اون برادر ازآینده و به عهده گرفتن مسولیت برادرش اینکه نتونه درست ازش مراقبت کنه باعث شده اون رو رها کنه .پاسخ

راضیه مامانی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

انقدر این 5 مقاله بینظیره ک من متحیر موندم ک تهش چی میخواد بشه ... بینهایت جذابه و مخاطب رو ب دنباله خودش میکشونه ... با سپاس فراوان از استاد ساجدی عزیز و تیمه مدرسه ی ارزوها بیصبرانه منتظره کتابه این موضوع هستم ... بینظیره واقعا بینظیرهپاسخ

مهدی براتی
مهدی براتی:
illegal0 downvote0 | 2upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

تا اینجا که جالب بود اخرش ببینیم چی میشه!!!پاسخ

فریده فلاحی :
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

مثل همیشه بینظیر ید آقای ساجدی ، ممنون ، با اشتیاق فراوان منتظر قسمت ششم هستم.پاسخ

علیرضا هوشمندفر:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

هی داستان داره جالب تر میشه.
آدم دلش نمیاد تموم بشه.پاسخ

مهدی راد:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

سلام،باامیدبه خداوندویاری گرفتن ازاوبتوانیم چنین کنیم.باتشکررادپاسخ

یوسف شرقی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

با عرض سلام جناب ساجدی بزرگوار
داستان فوق العاده عالی هست احتمال دارد ان مرد برادر حاکم باشد که باز گشته است
با تشکرپاسخ

عضویت در خبرنامه

باعضویت در خبرنامه از آخرین اخبار این سایت مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد نمائید