امروز : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
  • شروعی قدرتمند
1

ترس چیست - قسمت چهارم

print send-to-friend
ترس چیست - قسمت چهارم
کد مقاله : ۹۹
تاریخ به روز رسانی: ۱۳۹۴/۱۲/۱۹
بازدید: ۲۲۵۶۹
تعداد نظرات: ۶
   (۲ امتیاز دهنده)

به اشتراک بگذارید :

 

 

مرد با صدای پرندگان صبحگاهی از خواب بیدار شد و بعد از مدتی کوتاه از خانه حاکم بیرون آمد. به میان مردم شهر رفت و دید همه کارشان را انجام می‌دهند. صنعتگر، بزاز، نانوا، بقال، بنا همه و همه کار می‌کردند ولی کسی کار خاصی نمی‌کرد که منحصربه‌فرد باشد. پس حرکت کرد و به باغات و مزارع رسید، در آنجا باغبانان به رسیدگی درختان پرداخته بودند و کشاورزان در مزارع به کار مراقبت و رسیدگی به محصولاتی بودند که در حال رشد و پرورش بودند. مرد تمام‌روز در میان مردم گشت و شب به خانم حاکم رفت، در هنگام خوردن طعام حاکم و مرد میهمان روی میز گفتگو می‌کردند. مرد گفت: در تمام دنیا گشته‌ام، در این شهر هیچ کار متفاوتی انجام نمی‌شود ولی در یک‌چیز متعجبم که همه‌ی کارها عالی انجام می‌شود. در تمام فعالیت‌ها یک‌چیزی وجود دارد که من آن راندیدم اما وجود داشت و مردان این شهر مثل تمام شهرهای دیگر به کسب‌وکار و زراعت و دامپروری مشغول هستند و من آن راز را نفهمیدم. حاکم خندید و گفت: قدری تفکر کن و با چشمان بازتر نگاه کن شاید یافتی.

 

مرد میهمان خندید و گفت: حاکم عزیز با احترام بگویم من دیدم که نانوا مثل همه‌ی شهرها نان می‌پزد و حجره‌دار کارش را می‌کند ولی نمی‌دانم چرا یک حس عجیبی دارم. مثل‌اینکه نانوا در لحظه‌ی پختن نان از حال کشاورز و کشاورز از حال باغدار و باغدار از حال حجره‌دار باخبر است ولی این حس من است، نمی‌دانم چرا چنین فکر می‌کردم. حاکم بازهم خندید و گفت: حتماً جستجو کن می‌یابی و بعد حاکم میز طعام را ترک کرد و برای استراحت رفت. مرد مدت‌ها نشسته بود و به این موضوع فکر می‌کرد و پشت سر هم تمام موارد روز را که دیده و شنیده بود را بررسی می‌کرد ولی وقتی که ذهن خود را مرور می‌کرد به همان‌جایی می‌رسید که در بررسی قبلی رسیده بود. در پایان تصمیم گرفت فردا بیشتر و بهتر از امروز تحقیق کند شاید راز این شهر را بفهمد.

 

صبح زود باروحیه‌ای عالی از قصر حاکم بیرون آمده و در تمام طول روز در شهر می‌چرخید و به هر کس می‌رسید سؤالاتی را می‌پرسید که جواب آن‌ها پاسخی باشد که مهم‌ترین سؤال مرد میهمان بود. او از پاسخ‌ها متعجب بود که همه یک‌چیز می‌گفتند: ما کاری را می‌کنیم که حاکم به ما گفته است همین. مرد می‌پرسید: مگر حاکم چه گفته؟ مردم می‌گفتند: حاکم گفته است هر کاری انجام می‌دهید به نحو عالی انجام بدهید و به چیز دیگری فکر نکنید. ولی از این پاسخ‌ها مرد متوجه راز آن شهر نشد. پس شب شد و او به عمارت حاکم رفت. امشب می‌دانم به حاکم چه بگویم که جواب همه‌ی سؤالات نزد حاکم است. ولی حاکم با این جمله ی کوتاه چگونه می‌توانسته چنین جواب با ارزشی بگیرد؟ پس با دیدن حاکم ضمن احترام گفت: شما مرا در دور شهر چرخاندید درحالی‌که پاسخ همه سؤال‌ها را خودتان می‌دانستید. حاکم خیلی جدی گفت: خودت خواستی که بفهمی راز مردم چیست، نپرسیدی راز تو چیست!!! تو از همه پرسیدی زیرا مطمئن بودی سبزی‌ها، شیرها، نان‌ها و سایر طعام‌ها به‌نوعی آماده‌شده و عاملین تولید آن‌ها، کاری متفاوت می‌کنند و باید بدانید چه می‌کنند پس سراغ آن‌ها رفتی. خب اگر بخواهی واقعاً بدانی باید ماجرای شهر را از اول برایت تعریف کنم که چه شد ما این‌گونه شدیم.

 

مرد گفت: خیلی خوب است که برایم راز را بگویید. حاکم گفت: یک شرط دارد. مرد گفت: چه شرطی؟ گفت: برای سه روز در حجره‌ای تو را می‌گذارم تا به حجره‌دار کمک کنی تا در روزانه تنها نباشد. مرد پذیرفت و صبح زود باراهنمایی یکی از مأموران حاکم به حجره‌ی یکی از اهالی شهر رفت و در آنجا با وظایف خود آشنا شد و همراه مرد حجره‌دار به فعالیت روزانه پرداخت. هرکسی که مراجعه می‌کرد با برخورد صاحب مغازه روبرو می‌شد که او را بسیار احترام کرده و مانند پدری که فرزند خود را دوست داشته به سخنانش گوش می‌دهد و او را راهنمایی می‌کند، همان می‌کرد و مراجعه‌کننده مانند میهمانی محترم، مورداحترام بوده و ادب و احترام صاحب‌خانه و صاحب میهمانی را حفظ می‌کرد. مرد میهمان با چند مراجعه‌کننده به حجره فهمید نوع رفتار و عملکرد مردم این شهر نسبت به هم بسیار خاص است. پس گفت: آیا این برخورد در سایر مکان‌ها هم این‌گونه است؟ صاحب حجره گفت: این حکم حاکم می باشد و برای ما بسیار مهم است. پس تا غروب صاحب حجره با لبخند و پرانرژی به تک‌تک مراجعه‌کننده‌ها پاسخگو بوده و در صورت لزوم نیازهایشان را برطرف می‌کرد ولی این میان آنچه مبادله می‌شد فقط مبلغی بسیار کم از کالا بود، همان مبلغ کم هم با احترام جابه‌جا می‌شد.

 

مرد میهمان پرسید: چرا اجناس را  کم ‌قیمت می‌گذارید؟ حجره‌دار گفت: حکم حاکم است که مبلغ هر کالا را به قیمتی که از شهر دیگری می‌خریم بفروشیم و بابت آن سودی نمی‌گیریم. من سودم را از جای دیگری تأمین می‌کنم که حاکم حکم کرده است و آن محصولاتی که مصرف اساسی مردم است پولش را حاکم می‌پردازد و من برای عرضه آن از مردم مزدی نمی‌گیرم، رایگان است زیرا پول آن از قبل پرداخت‌شده است. مرد گفت: آخر نمی‌شود پولی که حاکم می‌پردازد از کجا تأمین می‌شود و بر چه اساسی هر شخص مالیات می‌دهد؟ میزان آن را چگونه حاکم تعیین می‌کند که عدالت برقرار شود؟ حجره‌دار گفت: بسیار آسان است، بیشتر آنان که خرید بیرون از شهردارند مالیات کمتر و آنان که داخل شهر کار می‌کنند مالیات بیشتر می‌پردازند. البته این مبالغ به‌عنوان هدیه از قبل به خود مردم داده‌شده است که مجدد به خود حاکم بازمی‌گردد.

 

مرد میهمان که نمی‌دانست یعنی چه، گیج شده بود. شب هنگامی‌که در عمارت حاکم می‌خواست با او گفتگو کند، فقط با کلام گفت: تو حاکم نیستی زیرا رفتارت به حاکمان نمی‌خورد و این شهر نیز شهری متفاوت است، خواهش می‌کنم درباره‌ی این شهر هر چه می‌دانی به من بگو. حاکم گفت: یک روز دیگر مهلت بده، فردا به‌سوی باغداران و کشاورزان برو. نوع کار آن‌ها را ببین و بعد فردا شب با سؤالاتی که فردا برایت پیش می‌آید نزد من بیا تا برایت شرح بدهم. مرد تمام شب در فکر بود و نتوانست بخوابد. شهر مهربانی، شهر رایگان، شهر کیفیت، شهر احترام، شهر توجه، شهر حرف‌گوش‌کن.

 

آخر این چه شهری است که حاکم آن به معنای واقعی حاکم است و شهروندان به معنای واقعی شهروند هستند؟
ببینم فردا باغداران و کشاورزان چه می‌کنند؟
 آیا اتفاقی که در حجره دیدم قرار است یک‌بار دیگر در نزد باغداران و کشاورزان شگفت‌زده ام کند؟
 فردا چه چیزی در انتظار من است؟

 

ادامه دارد ....

 

لطفا در شبکه های اجتماعی این مقالات سریالی را به اشتراک بگذارید تا جهان را به سمت رایگان شدن پیش ببرید

در انتظار ادامه این نوشته هستم

20 نفر در انتظار ادامه این نوشته هستند

مطالب مرتبط

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

captcha Refresh
captcha Refresh
حسن صفی زاده
حسن صفی زاده:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۵/۰۱/۲۴

واقعاعالی
خداقوتپاسخ

رضا علیایی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۶

یعنی چه انقدر بخشش لازم است برای اینقدر خواسته؟پاسخ

مهدی راد:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۴

سلام،دراین داستان عشق ومهربانی بدون توقع جاریست.باتشکررادپاسخ

مهدی صالحی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۳

خیلی جالب و عالی بود مردم این شهر به شهرشون و زندگیشون کیفیت اضافه میکردن و همچنین حالمپاسخ

مجید سبحانی مطلق:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۲۱

داستانی مرموز... و حاوی نکات عظیمپاسخ

فائزه حقیقتی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۲/۱۹

عشق چنان لبریز است که از فراوانیش سر تا پا شگفته ام.....پاسخ

عضویت در خبرنامه

باعضویت در خبرنامه از آخرین اخبار این سایت مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد نمائید