امروز : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
  • شروعی قدرتمند
1

تجسم خلاق قوی مرا به دانشگاه برد

print send-to-friend
تجسم خلاق قوی مرا به دانشگاه برد
کد مقاله : ۹۴
تاریخ به روز رسانی: ۱۳۹۴/۱۱/۱۲
بازدید: ۲۳۵۷
تعداد نظرات: ۱۲
   (۳ امتیاز دهنده)

به اشتراک بگذارید :

 


وقتی دانشجوی هنرهای زیبا شدم

نیازی نداشتم بیش‌ازحد توانم درس بخوانم، یا خودم رو زیر بار استرس و نگرانی گم کنم. حتی نیاز نداشتم که برای مرحله دوم کنکورم، طراحی و اسکچ بیش‌ازحد تمرین کنم. چون ایمان داشتم که یک صندلی از ورودی امسال کارشناسی ارشد دانشگاه تهران، پردیس هنرهای زیبا مال من است. ایمان قوی داشتم.

 

از روزی که خودم رو شناخته بودم شنیده بودم: دانشگاه یعنی دانشگاه تهران. پردیس هنرهای زیبا، دانشکده فنی و ... حتی گاهی پدرم می‌گفت آدم هر رشته‌ای بخواند حتی معمولی‌ترین رشته اما تو دانشگاه تهران بخواند... طوری در مورد دانشگاه تهران صحبت می‌کرد که فکر می‌کردی دارد یک مکان مقدس رو توصیف می‌کند. یا از معشوقه‌ی دوران جوانی‌اش یاد می‌کند. پدرم خودش مرد تحصیل‌کرده‌ای بود اما به‌زعم خودش، شرایط زمان به او اجازه نداده بود که به دانشگاه موردعلاقه‌اش برسد. مردی ست خیلی صبور و اهل مطالعه. شاید تعداد کتاب‌هایی که تا الآن مطالعه کرده از تعداد روزهای زندگی من بیشتر باشد. تصویری که همیشه از او در ذهن دارم؛ آرام نشسته، کتابی در دست و استکان خالی چایی در کنارش.

 

خلاصه کلام که این موضوع شده بود آویزه گوش من که دانشگاه یعنی دانشگاه تهران. تصور من از دانشگاه تهران یک سری نرده‌ی سبز بود که یک‌بار در دوران دبیرستان، همراه پدرم از کنارشان رد شده بودیم و من خودم رو می‌سابیدم به نرده‌ها!!! پدرم با تعجب من رو نگاه می‌کرد و می‌گفت: "چرا این کار رو می‌کنی؟ این کارها رو نکن دختر، زشته، لباست کثیف شد." خندیدم و گفتم به نظرت می طلبه؟ نگاهی عاقل اندر صفی به من کرد و شروع کرد از مراحلی گفت که باید طی کنم تا بتونم از آن ورودی بتنی بزرگ، به‌عنوان دانشجو وارد بشوم. تلاشی سخت و شبانه روزی را برایم به تصویر کشید.

 

فکر کنید توی این جو خانوادگی من دختری بودم که علاقه‌ای به درس خواندن به‌صورت شبانه‌روزی نداشتم و ترجیح می‌دادم که زندگی‌ام رو گسترده کنم تا اینکه بخواهم عمیق روی یک موضوع مانور بدهم.  خودم رو آدم چندبعدی می‌دانستم، دوست داشتم زمینه‌های مختلف نقاشی و طراحی رو یاد بگیریم، توی طراحی، آب رنگ و رنگ‌روغن پیشرفت کرده بودم، حتی دوست داشتم ازدواج کنم و خلاصه من کسی نبودم که توی چشم پدرم راهی به سمت دانشگاه تهران پیدا کنه. خوب البته درست هم‌فکر می‌کرد. من دیپلم ریاضی گرفتم اما با کلی تلاش رفتم و پیش‌دانشگاهی هنر خواندم. ذکر کنم که این تغییر رشته به همین سادگی که میگم هم نبود، فکر کنید تمام اعضای خانواده من مهندس عمران و معماری بودند یا کسی که خیلی با بقیه فرق داشت پزشکی خوانده بود، حالا من می‌خواستم بروم "هنر" بخوانم.

 

 البته شاید باید بگویم آن سال من درس نخواندم بلکه از درس لذت بردم، درس رو نوشیدم و با درسم زندگی کردم و برخلاف همیشه، هیچ‌کس به من نگفت "درست رو بخوان، وقتت رو تلف نکن" و از این حرف‌ها چون من خودم تصمیم گرفته بودم که چه بخوانم و چرا بخوانم، پس دُرست و عالی می‌خواندم. توی رشته‌های هنری معمولاً رتبه‌های برتر می‌روند دنبال علاقه‌ی خودشان، یعنی مثل رشته‌های دیگر نیست که تکلیف رتبه‌های برتر معلوم باشد که یا پزشک و دندان‌پزشک می‌شوند یا مهندس. من خیلی دلم می‌خواست مجسمه‌سازی بخوانم ولی با آن زمینه‌ و ذهنیتی که داشتم ترجیح دادم طراحی صنعتی بخوانم یعنی رشته‌ای که بین هنر و مهندسی بود. درسته دانشگاه سرا سری توی تهران قبول شدم اما بالاخره دانشگاه تهران قبول نشدم.

 

خلاصه گذشت و 4 سال دوره کارشناسی من تمام شد. حالا من مسئولیت یک خانواده و دختر سه‌ساله‌ام رو داشتم و اصلاً هم قصد ادامه تحصیل نداشتم. رفتم و مدتی توی شرکت برادرم مشغول به کار شدم اما همیشه یه حسی بود که به هم می‌گفت بهتر است تحصیلاتم رو ادامه بدم، همسرم من رو برای کنکور ارشد ثبت‌نام کرده بود اما هنوزم انگیزه‌ی خاصی نداشتم تا یک روز که باز پای صحبت‌های پدرم نشسته بودم و بحث رفت سر درس و دانشگاه و از همه مهم‌تر دانشگاه تهران. انگار جرقه‌ای در ذهنم آتشی به پا کرد. با خودم فکر کردم الآن که پسرعمه کوچک‌ترم توانسته  دندان‌پزشکی دانشگاه تهران قبول بشود و دخترعمویم هم کارشناسی ارشد شهرسازی، چرا من نتوانم. نیمه‌ی آبان بود و کنکور ارشد نیمه بهمن برگزار می‌شد.

 

من درس می‌خواندم، حتی کلاس کنکوری که نیاز داشتم هم می‌رفتم اما واقعیت این بود که من کلی مسئولیت داشتم که باید به آن‌ها هم رسیدگی می‌کردم و شرایط یک دانشجوی معمولی رو نداشتم. اما نقطه قوت من جایی فراتر از این‌ها بود. روزهایی می‌شد که خانه امان پر از مهمان بود و شب موقع خواب شده بود اما من درس مربوط به آن روز را نخوانده بودم، دلم هم نمی‌خواست چراغ رو روی سر کسی روشن کنم، می‌رفتم توی حمام و روی چهارپایه می‌نشستم و شروع می‌کردم به قسمتی که به خودم قول داده بودم بخوانمش. یعنی وقتی به خودم متعهد شده بودم روزی چند صفحه بخوانم، در هر شرایطی می‌خواندم. راستش همیشه این خاطرات برایم قوت قلب است و همیشه از آن‌ها به نیکی یاد می‌کنم.

یکی دیگر از نقاط قوت من این بود که قبلاً برای همایشی به دانشگاه تهران و پردیس هنرهای زیبا رفته بودم. یعنی می‌دانستم فضای آنجا چه شکلی ست. حتی یک‌بار رفتم در دانشگاه و با سردر دانشگاه عکس انداختم. قبل از خواب چشم‌هایم را روی‌هم می‌گذاشتم و یواش‌یواش بدنم رو آرام و عضلاتم رو رها می‌کردم یه لبخند شیرین می‌زدم و خودم رو می‌دیدم که با قدم‌های محکم و جدی وارد دانشگاه می‌شوم و خودم رو توی اون فضا تجسم می‌کردم. بعضی وقت‌ها خودم رو تصور می‌کردم که نتیجه قبولی دانشگاه رو دریافت می‌کنم، بلند می‌شدم و می‌پریدم هوا و دست مشت کردم رو توی هوا تکان می‌دادم، این حرکت شاید بیش از 5 ثانیه نبود اما من بارها و بارها این حس رو برای خودم تکرار کرده بودم، راستش فکر کنم هر بار که این تصاویر رو توی ذهنم می‌دیدم سطح آدرنالین توی خونم به‌شدت بالا می‌رفت، یعنی این‌قدر این حس رو برای خودم واقعی کرده بودم که دیگر فرقی با واقعیت برایم نداشت.

 

همه‌ی این تصویرسازی‌ها و تصورات رو با تأکید برایم نکته که من لیاقت قبول شدن رو توی پردیس هنرهای زیبا دارم، کامل می‌کردم. حتی وقتی می‌رفتم بیرون برای خرید، مانتو و کیف‌هایی رو نگاه می‌کردم که مناسب دانشگاه بودن و مانتویی هم برای دانشگاه خریده بودم. داشتم جاروبرقی می‌کشیدم، همسرم با من تماس گرفت و پرسید چه خبر از نتیجه‌ها؟ گفتم: قرار است فردا صبح جواب‌ها رو بگذارند توی سایت سازمان سنجش. پرسید: امروز سایت رو چک کردی؟ گفتم: نه؛ حالا تا فردا. گفت ای‌بابا چقدر تو خونسردی. و همین‌طوری که باهم صحبت می‌کردیم سایت سنجش را باز کرد، گفت ای ول نتیجه‌ها آمده است، زود باش شماره داوطلبی‌ات را بگو. اطلاعاتم رو از روی کاغذ یادداشتم خواندم.

 

بعد از چند لحظه گفت: وای خدای من. سریع گفتم ببین هر کاری می‌کنی فقط این‌یک بار رو با من شوخی نکن. گفت باورم نمی‌شود. گفتم بگو دیگر. گفت: طراحی صنعتی دانشگاه تهران. فکر می‌کنید چه‌کار کردم؟ بله درسته، دست‌هایم رو مشت کردم و پریدم هوا، از همسرم تشکر کردم و بعد از تمام شدن تماس ادامه دادم به جاروبرقی کشیدن. هنوزم هر وقت به اون لحظات فکر می‌کنم، کلی خندم می‌گیرد که چرا برای رسیدن به یکی از بهترین هدف‌هایم این‌قدر کوتاه شادی کردم. راستش این‌قدر که مطمئن بودم دانشگاه تهران قبول میشم و آن لحظه را دیده بودم برایم تکراری شده بود. هنوز هم که روزهای ترم آخر رو پشت سر می‌گزارم هر وقت وارد دانشگاه میشم از ته قلبم لبخند می‌زنم و سرم رو بالا می‌گیرد و با یک حس فوق‌العاده وارد کری­دورها و کلاس‌ها می­شوم، چون من اینجا را خودم برای خودم ساختم با "ذهن" خودم.

 

نویسنده داستان واقعی: مارال مرادی

 

در انتظار ادامه این نوشته هستم

10 نفر در انتظار ادامه این نوشته هستند

مطالب مرتبط

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

captcha Refresh
captcha Refresh
saeede kiyan:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۵/۰۴/۰۸

فوق العاده بود و حس خوبی به ادم میده وامیدوارمیشم به چیزایی که میخوام ممنون پاسخ

سارا رحیمی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۰۹

چه طور تونستید اینجور انگیزتون رو زنده نگه دارید ؟ من همه ی اهدافم رو روی کاغذ نوشتم ولی اینقدر بزرگن بعضی هاشون که احمقانه به نظر میان !!! واسه ی من به عنوان یه دانش آموز سال آخر دبیرستان که رشتش تجربیه پزشکی دانشگاه تهران دست نیافتنی به نظر میاد !!! منم بابام اینو میگه پزشکی تهران یا شهید بهشتی حالا شما خودتون فرض کنید که متحمل چه فشاری میتونم بشم !!! منم هر روز اینو واسه ی خودم این جمله رو تکرار میکنم : من دانشجوی ترم اول پزشکی دانشگاه تهران هستم . ولی سخت بودن درسا یه چیز دیگه ای رو به من میگهپاسخ

محبوبه ر:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۰۲

سلام
خیلی عالی بود و به من انگیزه داد. چون من هم دارم درس میخونم و این نوشته های شما به من انگیزه و قدرت بیشتری داد. خیلی برام جالب بود که با چند ماه درس خوندن تونستین دانشگاه تهران قبول بشید. واقعا عالیه و تبریک به شما. ممنونپاسخ

مارال مرادی:
illegal0 downvote0 | 2upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۹

دوست خوبم سلام
من هم شخصی هستم مثل شما، پس استاد واژه ی مناسبی نیست. اما از روی تجربه میتونم حرف بزنم باهاتون.
ببین دوستم کنکور تنها راه رهایی بخش دنیا نیست. اول این رو قبول کن. بعد با خودت به این تفاهم برس که دلت خواسته که این راه رو انتخاب کنی، پس از لحظه ی انتخابت دیگه شرایطت تغییر میکنه یعنی بجای اینکه تحت فشار باشی، در راه رسیدن به مقصد دلخواهتی، دقیقا مثل وقتی به زور مهمونی ببرنت یا وقتی خودت راهی یه جاده ی زیبا و سرسبز بشی.... این اولین گامه.
حالا که با خودت به صلح و دوستی رسیدی، برای رسیدن به هدفت باید برنامه ریزی کنی... شاید به ذهنت برسه که دیره... نه اصلا دیر نیست... همونطور که تو خاطراتم برات گفتم من کل دروس ارشدم رو تو دو سه ماه خوندم تازه با شرایطی که تعریف کردم....پس لطفا به ذهنت اجازه نده هی با افکار منفی تورو از دیدن مناظر زیبای این جاده و فکر مقصدت دور کنه.... برنامت رو مکتوب کن....نه اینقدر سخت بنویس که دست نیافتنی باشه نه اینقدرآسون که انگیزه ای درشما ایجادنکنه....
میدونم خیلی ها تو این ماه ها برای کنکور بیش از روزی 12 ساعت درس میخونن که برای خود من تو سن شما یه کابوس بود اما الان اگه 25 ساعت از24 ساعت هم پای پایان نامم بشینم باز انگیزه دارم ادامه بدم....چون مسیر و مقصد برام زیباست. پس یه برنامه ی واقع بینانه و رو به رشد بنویس.... یعنی ساعت ها رو هر روز بیشتر کن... روز اول ایکس ساعت روز دوم ایکس به اضافه نیم ساعت یا یک ساعت.... خلاصه با خودت بگو یه ماهه، هیچکس از درس خوندن فوت نشده....
بعد زیر برنامه ریزیت که حتما مکتوبش کردی....یه تعهدنامه بنویس با مضمون اینکه "من فلانی، متعهد می شوم هر روز طبق این برنامه به خواندن دروس مربوطه بپردازم" امضاش کن و بزار جایی که خودت ببینی، نمیدونم شاید اگه خانوادت ببینن هی بگن : برو درس بخون مگه به خودت قول ندادی؟؟ شایدم کاری نداشته باشن، این دیگه شرایط شخص شماست...
آها راستی... برنامه درسیت رو سعی کن به صورت 45دقیقه 10 دقیقه برنامه ریزی کنی. یعنی 45 دقیقه درس بخون و 10 دقیقه استراحت....این استراحت یعنی دراز بکش، یه کششی تو بدنت ایجاد کن، یه دهن آواز بخون، یه بپر بپر بکن، یه شعر انگیزه بخش بخون و ازین کارها، اصلا سراغ تلویزیون و اینترنت و گوشی نرو که 10 دقیقه میشه100 دقیقه و ....
این تقسیم بندی علمی و کاربردیه، 5 دقیقه از یک ساعت کمتره که اگه نیاز شد به هرکدوم از دسته ها اضافه بشه....
یه پیشنهاد خوبه دیگه هم براتون دارم...که خودمم انجام دادم.... از پکیج یادگیری همین سایت استفاده کن و طبق برنامه اش گوش بده، تا روز کنکور زمان داری.... من که خیلی ازش لذت میبرم و واقعا حس میکنم تمرکزم رو چندین برابر میکنه
خوب وقتی آدم یه برنامه ریزی منظم داشته باشه معلومه که انگیزه میگیره و استرسش کمتر میشه.... حالا اگه اهلش هستی با عبارت تاکیدی شروع کن. برو جلو آینه...لبخند بزن... و بگو من دانشجوی دانشگاه فلان، رشته فلان هستم....بعد از ته قلبت شاد شو واقعا یه جوری بگو که تموم موهای تنت سیخ شن من که الان دارم برای شما مینویسم ...قند توی دلم آب میشه ....امیدوارم شما هم حسابی ازین تکنیک استفاده کنی.....
مهم اینه احساس لیاقت کنی.....اگه تو اقوامتون کسی هست که اون رشته یا اون دانشگاه یا یه داشنگاه درست و حسابی و نزدیک به معیار شما درس میخونه سعی کن بهش نزدیک بشی ...ببین که اونم عین شما یه آدم کاملا معمولیه....فقط "احساس لیاقت" بوده که اون رو بالا کشیده....
راستی تنفس عمیق و دیافراگمی خیلی به آدم کمک میکنه، این رو هم امتحان کن....
تصویر سازی از نتیجه کار که لذت بخش و موفقیت آمیز بوده، توی ریلکس شدن بهت کمک میکنه.
سپاس گزاری که دیگه شاهکاره: خدایا ممنونم که من دانشجوی این توی دانشگاه اون هستم، چنان شکرگزار باش که اشک از چشات بریزه بیرون، که یعنی واقعا خودت رو توی اون جایگاه ببینی.
اگه به خودم اجازه دادم اینهمه صحبت کنم باید بگم چون یک سال مشاوره تحصیلی دادم و نتایجش عالی بوده: دانشگاه تهران، علم صنعت،دانشگاه هنر و الزهرا (س) و ....
به خانوادتون مخصوصا مادرتون هم بگین دعاتون کنن.
امیدوارم که فردا (دوشنبه) که اولین روز ثبت نام کنکوره با قلبی مطمئن ثبت نام کنی.
همه دوستان مدرسه آرزوها برای شما آرزوی موفقیت دارند. در پناه خدا باشید.پاسخ

سهراب ولیزاده
سهراب ولیزاده پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۱/۲۰

خیلی کمک کردین به من,ممنونمپاسخ

محبوبه ر پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۲/۰۲

این متنتون هم خیلییییییی به من کمک کرد. عااااااااالی بود. چون که منم میخوام کنکور بدم. شما که توی زمان کمی تونستین یه دانشگاه خوب قبول بشید . یعنی توی این پنج ماه به کنکور مونده هم میشه یه رتبه ی زیر هزار یا زیر پونصد آورد؟ من از پکیج یادگیری هم استفاده میکنم که عالیه.میشه لطفا کمی بیشتر راهنمایی کنید در مورد زمان باقی مونده و هنچنین تصویر سازی ها . بسیار ممنونپاسخ

sayeh ahmadi:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۸

سلام.
من نزدیک به یه ماه دیگه کنکور دارم وهمیشه بخاطر استرس وپاره ای مسایل امتحانم خراب کردم .
میخواستم ببینم شما استاد گرامی برای این مشکل من یشنهادی ندارید؟
این معضل کمبود اعتماد بنفس واسترس خیلی جاها بمن ضربه زده
با تشکر.
پاسخ

مارال مرادی پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۹

پاسخ شمارو در متن جداگانه ای ارسال کردمپاسخ

سبا بصیری:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۷

ممنون از انرژی همیشگی شما:))پاسخ

فائزه حقیقتی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۶

تبریک به شما ...بسیار عالی و مهیج بود....
برای کسی که اهسته و "پیوسته"می رود هیچ راهی دور نیست.پاسخ

ایمان شیرمحمدی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۴

تبریک می گم »
من هم دارم برای کنکور ارشد می خونم البته برای رفتن به دانشگاه شریف.پاسخ

 F • F
F • F:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۴

آفرین تبریک بخاطر قبولی و شیوایی مطالب تشکر بخاطر اشترک گذاری این مطلب عالی واقعا ویرایش و نوشتار مطالب گویای حس درون در شما رو میتوان لمس کرد و حتی میشه خودمون رو جای شما بزاریمپاسخ

مارال مرادی پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۷

خوشحالم که تونستم به این هدفم دست پیدا کنم. واقعا دلم میخواست که دوستان با خوندن متن بتونن خودشون رو روی قله موفقیت مورد نظرشون ببینند. ممنون از اظهار لطفتونپاسخ

مسعود امتی تایبادی پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۲۰

بهتون تبریک میگم همینکه فهمیدید واقعاذهن همه جیزه یه دنیاجای شکرداره برای همه دعاکنیدتابه این فهم ودرک مثل شمابرسنپاسخ

سبا بصیری:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۳

کلماتت پر از شادی بود و عشق مثل خودت ، مثل همیشه...
زندگی ات پر از آرزوهای رنگینی باشد که به واقعیت وصل شده اند:)
پاسخ

مارال مرادی پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۷

ممنون از لطف همیشگی شما.پاسخ

پروین  قادری
پروین قادری:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۳

عالییییییییییییییپاسخ

مهدی صالحی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۱/۱۲

سلام عالی بود مچکرمپاسخ

عضویت در خبرنامه

باعضویت در خبرنامه از آخرین اخبار این سایت مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد نمائید