امروز : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
  • شروعی قدرتمند
1

چگونه با استفاده از قانون جذب و عبارات تاکیدی مثبت در نیاوران خانه خریدم؟

print send-to-friend
چگونه با استفاده از قانون جذب و عبارات تاکیدی مثبت در نیاوران خانه خریدم؟
کد مقاله : ۸۲
تاریخ به روز رسانی: ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
بازدید: ۲۹۵۵
تعداد نظرات: ۱۰
   (۳ امتیاز دهنده)

به اشتراک بگذارید :

چگونه با استفاده از قانون جذب و عبارات تاکیدی مثبت در نیاوران خانه خریدم؟

 


بچه‌ها مشغول شنا بودند و صدای جیغ و هیاهوی آن‌ها گوش‌هایم را پرکرده بود. مش عباس هم داشت با گل‌های لاله‌عباسی محبوبم سروکله می‌زد. طوری آن‌ها را ناز می‌کرد و با آن‌ها حرف می‌زد که اگر کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد او دارد ناز دختری جوان و زیبا را می‌کشد. ربابه سینی چای را روی میز جلویم گذاشت و رفت. همسرم هم با سبدی میوه از گوشه حیاط به کنار استخر رفت تا از میهمانانش پذیرایی کند. آن روز جمعه، خواهر و برادرهایم همه میهمان من بودند. چند سالی است که آن‌ها هم به تهران آمده‌اند و خدا را شکر از وضع مالی خوبی برخوردارند. تقریباً هر دو هفته یک‌بار به اینجا می‌آیند تا دیداری با یکدیگر تازه کنیم.


بعد از شنای بچه‌ها، نوبت توپ‌بازی رسید. بچه‌های برادرم مرا به‌زور وسط حیاط کشاندند و شروع به بازی کردیم. پس از مدتی، ناگهان یادم افتاد که ذکر امروز ظهرم را انجام نداده‌ام. کاغذ ذکر مخصوصم را از جیب کتم درآوردم و آن را باز کردم. پس از سه بار خواندن، آن را بوسیدم و روی چشمم گذاشتم و دوباره آن را به محل قبلی برگرداندم تا نوبت ذکر شبانه برسد. ریحانه بچه دوازده‌ساله برادرم با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «پدر جان، این چه ذکری است که شما هرروز آن را از جیب کتتان درمی‌آورید و دوباره به همان‌جا برش می‌گردانید؟! خب اگر ذکر خوبی است بگویید تا ما هم آن را یاد بگیریم.»


احساس کردم که اکنون وقت مناسبی است تا همه کنار یکدیگر بنشینیم و راز این ذکر را برای بچه‌ها و خانواده‌ام بگویم. ریحانه همه را صدا کرد و بچه‌ها و بزرگ‌ترها دورم جمع شدند. من هم شروع به تعریف ماجرا کردم:
زمستان سرد و طولانی خیال تمام شدن نداشت. پدر پیر و ناتوانم در گوشه‌ای از کرسی مچاله شده بود و به نقطه نامعلومی نگاه می‌کرد. یاور، برادر بزرگ‌ترم برای برف‌روبی رفته بود. این چهارمین روزی بود که یاور پارو بر دوش برای برف‌روبی به شهر می‌رفت تا بتواند مختصر غذایی برای خانواده شش‌نفره‌مان فراهم کند.


دو سال خشک‌سالی پی‌درپی باعث شده بود که وضع ده بسیار اسف‌بار شود؛ اما اوضاع ما بدتر بود. چون پدرم کمردرد داشت و مداوای او نیازمند هزینه‌ای کلان بود. ما سه برادر کارگر مزرعه پدر بودیم و اگر کسی از روستاییان هم به کمک احتیاج داشت برایش کار می‌کردیم. باوجوداین، چرخ زندگی‌مان نمی‌چرخید. یک‌شب به پدرم گفتم: «بابا اجازه بده من هم به همراه حمید و جواد به تهران بروم. آنجا کار زیاد است. ما اینجا بیکار مانده‌ایم که چه بشود؟»! اما پدرم راضی نمی‌شد. آن‌قدر به او و مادرم گفتم تا سرانجام دلشان نرم شد و اجازه دادند. آن شب به‌هیچ‌وجه خواب به چشمانم راه نیافت و تا صبح فکر می‌کردم. در تهران، پدر آشنای دوری داشت. نشانی او را برایم نوشت. کاغذ را به دستم داد و گفت: «مثل چشمانت از این آدرس مواظبت کن. اگر کریم آقا را پیدا کنی هم خیال من راحت می‌شود و هم کار خوبی نصیب تو خواهد شد.»

 

قانون جذب،قانون جذب راز،راز کائنات،ثروت،جذب ثروت،پول،جذب خانه،ویلای رویایی


یاور مختصر پولی در جیبم گذاشت و من با ساک دستی کوچکی از زادگاهم خارج شدم. سوار اتوبوس شدم و خودم را به سنندج رساندم. ازآنجا هم با اتوبوس دیگری روانه تهران شدم. حوالی غروب بود که اتوبوس وارد ترمینال شد. نشانی را به راننده دادم. او گفت: «راهت دور است. حداقل دوساعتی را در راهی». تصمیم گرفتم شب را در همان ترمینال به سر کنم و فردا صبح سراغ کریم آقا بروم. روی یک ردیف صندلی دراز کشیدم و به فکر فرورفتم. فردا از چند نفر نشانی دقیق را پرسیدم و متوجه شدم که خانه کریم آقا در خیابان نیاوران است. برای رفتن به آنجا باید سوار چند خط اتوبوس می‌شدم. ترافیک صبح زود تهران و دیر رسیدن اتوبوس باعث شد که من ساعت نه صبح به خانه کریم آقا برسم. پلاک خانه را با نشانی مقایسه کردم، درست بود؛ اما مگر می‌شد اینجا خانه کریم آقا یکی از بچه‌های روستای ما باشد؟! او سال‌ها پیش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود و ظرف چند سال خواهر و برادرهایش را هم از روستا به شهر کشانده بود و توانسته بود همگی آن‌ها را سروسامان بدهد.


پلاک 3 یعنی خانه کریم آقا و این خانه به‌قدری بزرگ بود که سرتاسر دیوار کوچه را گرفته بود! انگار این خانه از سه طرف همسایه نداشت. با خود فکر کردم خدایا، این خانه به‌راستی به‌اندازه نصف روستای ماست! با هزار فکر و تردید در زدم. خانمی در را باز کرد. سلامی کردم و گفتم: «خانم... من با کریم آقا کاردارم». با دقت به سرتاپای من نگاهی انداخت و پرسید: «کریم آقا را از کجا می‌شناسی؟» گفتم: «از فامیل‌های دور ماست. می‌خواهم از او خواهش کنم برایم شغلی دست‌وپا کند.» زن مستخدم گفت: «فعلاً که ایشان خانه نیستند. شب ساعت هشت بیا تا خودشان تشریف داشته باشند» و در را بست.


تصمیم گرفتم همان حوالی بمانم تا سروقت برسم. در کوچه‌ها قدم می‌زدم که خانمی در خانه‌شان را باز کرد و گفت: «آقا فرش می‌شویید؟» پرسیدم: «با من بودید؟» گفت: «بله». قبول کردم و وارد ساختمان شدم. دو قطعه فرش داخل حیاط پهن بود. آن‌ها را شستم، لوله کردم و کنار حیاط گذاشتم. زن صاحب‌خانه چند اسکناس درشت به من داد. مبلغ آن‌ها به‌مراتب بیشتر از پولی بود که هر شب یاور به خانه می‌آورد! خیلی خوشحال شدم. باذوق و شوق در کوچه‌ها راه می‌رفتم و می‌گفتم: «فرش می‌شویم. برف پارو می‌کنم.» خلاصه تا شب پشت‌بام دوخانه را پارو کردم و شب‌هنگام با جیبی پر از پول به خانه کریم آقا رفتم.


کریم آقا پیرمردی چهارشانه و قوی بود. بالباس منزل روبه‌رویم ایستاد و پرسید: «چه می‌خواهی پسر جان؟» من برایش پیغام پدر را گفتم. او با بی‌اعتنایی گفت: «اشتباه کردی که خانه وزندگی‌ات را رها کردی و در این زمستان به تهران آمدی. اینجا هم خبری از کار نیست. من جای تو باشم همین شبانه به ده بازمی‌گردم». بعد با لحنی فخرفروشانه رو به مستخدمش کرد و گفت: «کمی پول به این پسر بده تا خودش را به روستایش برساند». ناراحت شدم و گفتم: «آقا من از صبح تا حالا چند تا فرش شستم و چند پشت‌بام را پارو کرده‌ام. به پول شما احتیاجی ندارم. من از شما خواهش می‌کنم که فقط کاری برای من پیدا کنید؛ کاری که جای خواب هم داشته باشد.»


کریم آقای مغرور گفت: «پسر، مثل‌اینکه تو حرف حساب سرت نمی‌شود. کارم کجا بود؟! برو به همان ده خودتان و کنار دست پدرت بیل بزن». این را گفت و در را محکم به هم کوبید. زنی از او پرسید: «که بود حاج‌آقا؟» کریم آقا جواب داد: «هرچه من می‌خواهم از آن ده و گذشته‌ام دور شوم باز یک نفر پیدا می‌شود که ما را اذیت کند! بابا ما اصلاً فامیل نداریم، دهاتی هم نیستیم. چقدر بگوییم؟»
جلوی در خشکم زد. چرا این‌طوری شد؟ کمی غصه خوردم، حرص خوردم، عصبی شدم، قدم زدم تا آخرسر آرامشم را به دست آوردم. از رفتار کریم آقا متعجب بودم. چرا این‌گونه با من برخورد کرد؟ هزارویک فکر به ذهنم رسید تا بلکه بتوانم توجیهی برای رفتار این پیرمرد در ظاهر محترم پیدا کنم؛ اما نتوانستم. با خود فکر کردم: «یعنی در خانه به آن بزرگی به‌اندازه یک‌گوشه اتاق جا نبود که من بخوابم». بعد ناگهان جرقه‌ای به ذهنم زد و طوفانی در دلم پیدا شد. او خانه به این بزرگی را چطور خریده بود؟!


همان‌جا پشت در فریاد زدم: «کریم آقا، ده سال دیگر من این خانه را از تو می‌خرم. حالا می‌بینی»؛ و از آن کوچه پردرخت و باصفا خارج شدم. حالا سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. این خانه‌ای که الآن در آن زندگی می‌کنیم همان خانه است و درست بعد از ده سال من آن را خریدم. بچه‌ها از من پرسیدند: «اما چطور پدربزرگ؟ شما که سرمایه‌ای نداشتید!»
گفتم: «باکار کردن و زحمت کشیدن؛ اما کار مهم دیگری هم انجام دادم و با تمام وجود ایمان‌دارم که همین کار مشوق اصلی من بوده است.» بچه‌ها پرسیدند: «چه‌کاری پدر جان؟»
کاغذی را که با دقت تاکرده بودم از جیب کتم درآوردم و نشان بچه‌ها دادم. روی آن نوشته بودم:
«کریم آقا من ده سال دیگر صاحب این خانه بزرگ هستم.»
روزی سه بار ذکر مقدس را می‌خواندم. بعد آن را می‌بوسیدم و در جیبم می‌گذاشتم. خواندن این جمله جادویی چنان انگیزه‌ای به من می‌داد که دیگر معنای خستگی را نمی‌فهمیدم و یکریز تلاش می‌کردم. گاهی اوقات همین جمله بهترین مسکن برای رفع خستگی و درد دست‌وپایم بود. همین جمله همیشه و در همه‌جا بهترین مونس و همراهم بود. گاهی در اوج ناامیدی، زمانی در اوج بی‌کسی و تنهایی و برخی اوقات هم با دست و پایی مجروح و خون‌آلود این نوشته مرا به جلو می‌برد. هرگز اجازه نمی‌داد که ناامید شوم. چه شب‌ها که تا صبح گرسنه می‌ماندم تا بتوانم مختصر پولی برای پدرم بفرستم. هنوز هم آن روزها را مرور می‌کنم تا این خاطره مهم همیشه همراه من باشد.


چند ماه به این منوال گذشت تا این‌که با حاج‌آقا حدادی آشنا شدم. او مرا به حجره فرش‌فروشی خودش برد و زیر پروبالم را گرفت و...
بچه‌ها پرسیدند: «پدر جان این خانه را بعد از ده سال خریدید؟»
جواب دادم: «بله عزیزانم. مقدار چشمگیری پس‌انداز داشتم. مقداری هم وام جور کردم. دیگر می‌توانستم از عهده خرید این خانه بربیایم. جالب این بود که دقیقاً وقتی‌که من از این محله عبور می‌کردم پلاکاردی را روی در حیاط دیدم که آگهی فروش ساختمان بود. آن‌هم باقیمتی بسیار پایین‌تر از بهای اصلی آن! جالب‌تر از همه آنکه کریم آقا در محضر مرا نشناخت. تصورش را هم نمی‌کرد که آن پسر روستایی ساده بی‌مکان بتواند روزی خانه‌اش را از او بخرد! کریم آقا دیگر کاملاً پیر و درهم‌شکسته شده بود. کمکم کارهای مربوط به فروش و انتقال اسناد تمام شد. تازه آن‌وقت بود که رو به او کردم و گفتم: حاج‌آقا من برای درس بزرگی که ده سال قبل به من دادید از شما ممنونم»! با تعجب پرسید: «من به شما درس دادم؟ چه درسی؟!» گفتم: «اگر شما آن شب به یک پسر روستایی دور از خانواده، جا و مکان می‌دادید و برایش کاری دست‌وپا می‌کردید او دیگر نمی‌توانست رشد کند و امروز در مقام خریدار خانه مقابل شما بایستد.»
از زیر ابروان انبوه و سفیدش نگاهی به من انداخت و گفت: «حسن
تویی؟! نشناختمت.»
گفتم: «بله خودم هستم؛ و از ته دل از شما تشکر می‌کنم». با او دست دادم و از پله‌های محضر پایین آمدم و پیرمرد را با دنیایی بهت و شگفتی پشت سر گذاشتم.

 

نویسنده: دکتر پریا آسیایی

منبع: Secret Magazine

 

در انتظار ادامه این نوشته هستم

15 نفر در انتظار ادامه این نوشته هستند

مطالب مرتبط

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

captcha Refresh
captcha Refresh
Nayebali Azinfar:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۵/۰۷/۰۸

بسیار جالب بود پاسخ

فائزه حقیقتی:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۱۰/۲۷

درود...
ممنون ...خیلی عالی بود
پاسخ

افشین قمشلو:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۸

بعضی وقتها یک اتفاق،یک جمله،یک تفکر،یک دیدار انسان را زیرورو میکنه.من این داستان را باور دارم.با تشکرپاسخ

فرشته عسکری راد:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۸

عاااااالی بود
ممنون
کاش اون جمله جادویی رو هم میگفتین.پاسخ

سید کاظم حسینی ثانی پاسخ داده:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۵/۰۴/۰۷

کریم اقا من ده سال دیگر صاحب این خانه بزرگ هستمپاسخ

فهیمه دایی جعفری:
illegal0 downvote0 | 0upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۶

سلام..........خیلی عالی بود........بهم انگیزه داد تا راهم را ادامه بدم....مررررسیپاسخ

پارسا تویسرکانی:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۵

عالی ....مرسیپاسخ

علیرضا هوشمندفر:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۵

خیلی قشنگ بود مرسی از شماپاسخ

عباس صابری
عباس صابری:
illegal0 downvote0 | 1upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۳

سلام. خیلی انگیزشی و جالب بود.
خواندن این موارد ایجاد انگیزه برای حرکت برای رسیدن به اهداف در ما ایجاد میکند.
از شما سپاسگذارم. پاسخ

مارال مرادی:
illegal0 downvote0 | 2upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۳

خواندن داستان های واقعی از زندگی انسان های واقعی به شدت به باورپذیر شدن توانی هایمان کمک میکند.پاسخ

مهدی صالحی:
illegal0 downvote0 | 2upvote
۱۳۹۴/۰۹/۲۳

ممنون عالی بود ما می توانیم به هرآنچه می خواهیم برسیم اگر به اندازه کافی شور و اشتیاق داشته باشیم
پاسخ

عضویت در خبرنامه

باعضویت در خبرنامه از آخرین اخبار این سایت مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد نمائید